چه بسا چیزهایی که فکر می کنید در آن شر است،در آن خیر و نیکی است
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:او می آید و با من راز و نیاز می کند،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت.
اما خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست".

گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی معنا دار طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر افکندند.
خدا گفت:
سوره نساء 19:"چه بسا چیزهایی که فکر می کنید در آن شر است،در آن خیر و نیکی است ...."
ماری در راه لانه ات بود،خواب بودی،باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پرگشودی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود:ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت،گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می کرد.
------------------------
براستی که چه بسیار بلاها بواسطه محبتش از ما دور کرده و ما ندانسته به دشمنی اش برخاستیم.....
وبلاگ(کتاب پندهایی از حرف های خدا)
سعی کن؛ شاید امروز بتوانی!
حس نتوانستن یا بهتر بگویم این توهم خیلی از ما را از کاری که می توانیم بکنیم (یا می توانستیم) باز داشته است.
از قول یکی از حکیمان همین عصر قضیه ی جالبی را برایت نقل می کنم:
می گوید: توی یه سیرک یه تربیت کننده فیل دیدم که یه فیل رو تنها با یه طناب نه چندان کلفت بسته بود. من با خودم گفتم چرا یه همچین جانور بزرگی این طناب رو پاره نمی کنه و خودش رو آزاد نمی کنه.
آخرش به اون تربیت کننده گفتم: مگه این فیل نمی خواد آزاد باشه؟
گفت: بله!
گفتم: یه فیل مثل این نمی تونه این طناب رو پاره کنه؟
گفت: به راحتی!
گفتم پس چرا این طناب رو پاره نمی کنه؟
گفت: خیلی ساده است...
ادامه مطلب

