دستش را رد نکن...
مادر به استقبال زن همسایه که برای ملاقات آنها آمده بود رفت و فاطمه همچنان سرجای خود نشسته بود.
مادر از این کار فاطمه کاملا گیچ شده بود، او هیچ حرکتی از خود برای استقبال از میهمان نکرده و از جای خود بلند هم نشده بود و حتی وقتی که زن همسایه دستش را برای سلام به طرف او دراز کرد، دست او را نگرفته و او را لحظاتی با دست باز رها کرد تا اینکه مادر بهتزده اش مجبور شد فریاد زده و بگوید: بلند شو و به خالهات سلام کن!
فاطمه بدون اینکه از جایش بلند شود و گویی که چیزی نشنیده، با بی توجهی جواب مادرش را داد.
زن همسایه که از دست فاطمه ناراحت شده بود و احساس میکرد که به او بیاحترامی شده، دست درازشدهاش را عقب کشید... خواست که به خانهاش برگردد و گفت: مثل اینکه وقت خوبی نیامدهام.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط کمال در دوشنبه 1388/01/24 ساعت 7:21 | لینک ثابت |

